دی همیشه ماه خاص و متفاوتی برای من بوده
تولد تنها برادرم که منو از تک فرزند بودن درآورد
سالروز عقدمون
اولین روزهایی که فهمیدم باردارم
امتحانات
فوت مادر بزرگم
تولد بابام و شلوغی های اول زمستونیش
پارسال ۱۲ دی با جناب همسر و دینا رفته بودیم خرید برای تولد بابام و سجاد هدیه بخریم. معمولا بعداز خرید تو همون پاساژ میرفتیم رستوران ولی خب اون شب چون شبه پنجشنبه بود حسابی شلوغ بود بخاطرهمین به یاد دوران نامزدی همسر مارو برد یه رستوران سنتی که کباب گلپایگانی معروفی داره.
داشتیم شام میخوردیم که با موسیقی اونجا دختر شروع کرد به دست افشانی و حرکات موزون
چقدر خوش گذشت چقدر خندیدیم
توخونه هم دینا زودخوابید و منو همسرهم چندساعت بعد رفتیم برای خواب
تو دلم بارها خدارو بخاطر خانوادم و چیزهایی که بهم عطاکرده شکرکردم و دعا کردم هرکی هرچی میخواد خدا بهش ببخشه... ساعت شاید یک بود بیداربودمو فکرمیکردم چه خوبه میشه راحت بیرون رفت گشت و خریدکرد بدون اینکه استرسی داشته باشیم و چه خوبه آرامش حاکم به شهر و کشور
شاید نزدیکای یک و بیست دقیقه خوابم برد...
صبح جمعه همسر پاشده بود برای نماز... بیدار شدم دیدم گوشی دستشه رو مبل نشسته... بهم گفت حاج قاسمو زدن... تو خواب و بیدار گفتم شایعست بابا مگه میشه
آره...شده بود... وقتی هممون سرگرم و مست نوازش های پدرانش بودیم و زیر سایه امنیتی که برامون ایجاد کرده بود خوابیده بودیم رفته بود و ما کوچش به آسمون رو ندیدیم
چه روزی بود... تلخ واژه ای نیست که بشه باهاش اون روزهارو اون ساعتهارو توصیف کرد
یک سال گذشت از اون موقع هیچی سرجاش نیست... چون اون نیست
حال دلم هنوز شبیه اون روزهاست ولی قاطع وجدی سر عهدم هستم
چه فاطمیه ای شده

ما را در سایت اینو بخونید....کاش اطلاع رسانی بشه به همه دخترها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 348